تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!

کی فکرشو می کرد ؟!

تولد تو...

یه کم عجیبه... یه جورایی اعتراف جالبی نیست... اما... حقیقت اینه که...وقتی تو بیمارستان گذاشتنش تو بغلم، بد جوری خورد تو ذوقم!!

 26 مهر ساعت 9:25

تو دلم گفتم این که خیلی زشته! آخه وقتی تو شکمم بود و همه میپرسیدن دوست داری دختر باشه یا پسر؟! میگفتم دوست دارم خوشگل و خوشبخت باشه... اونوقت همه میخندیدن و میگفتن: خب بابا و مامانش که خوشگلن...نگران نباش!

اما اون روز تو بیمارستان، یه گلوله خشم قرمز!! دیدم که داشت یه بند نق نق میکرد!

چند روز بعد وقتی هنوز 20 روزش نشده بود... مامانم برگشت خونه شون و من موندم و یه نوزاد که حتی نمیتونستم بدون ترس حمامش کنم... ولی کم کم یادگرفتم که کی جاش کثیفه، کی گشنه اشه، و به یه جایی رسید که یه روز به باباش گفتم حیف که بیست و خرده ای سال من و عسلی همدیگه رو نمیشناختیم!!

گمونم زیادی ذوق میکردم و ازش عکس میگرفتم!

یه ماهش که شد، دیگه شبا نمیخوابید. تا صبح گریه میکرد. بهم گفتن کولیک روده داره و بعد از چند ماه که سیستم بدنش کامل شد، درست میشه. دیگه شبا نمیخوابیدم... پدرش میرفت تو اتاق و در رو میبست... من بغلش میکردم...راه میرفتیم... ده دقیقه میخوابید و بعد دوباره از درد و گریه شدید بیدار میشد... معمولا تا سه چهار صبح ادامه داشت... تا چهار ماهش شد و خوب شد.

این لبخند پیروزمندانه هم مال همینه!

وقتی یه سالش شد دیگه یه ثانیه هم از من جدا نمیشد... و همون موقع ها بود که دیگه مطمئن بودم پدرش هم سرش یه جای دیگه گرمه... اما نمیتونستم کاری بکنم... و بلاخره چند روز قبل از تولد دو ساله گیش اون اتفاق افتاد... از اونجایی که فقط روزی یکی دو ساعت پدرش رو میدید، اصلا فکر نمیکردم که متوجه غیبتش بشه... تا اینکه چند روز بعد، وقتی بهش گفتم: واسه تولدت چی دوست داری برات کادو بخرم... بهم گفت: بابا جون!!

حالا اینکه چقدر یواشکی به خاطر همین یه کلمه گریه کردم، بماند ... و به خاطر همین یه کلمه فکر کردم ببخشم و یه فرصت دیگه به پدرش بدم... اما وقتی مردی عشق و هوس و خوشی و چه میدونم همه چیشو یه جای دیگه پیدا کرده، بخشیدن دردی رو دوا نمیکنه! نتیجه اش این میشه که میاد تو چشای تو نگاه میکنه و جلوی همه بزرگترا میگه: من با اون خانوم خاطرات مشترک دارم نمیتونم کاتش کنم!!

خب...چیکار باید میکردم؟ این یعنی من و عسلی هیچی؟! ما شدیم یه سایه... از اون شب هزار بار از خودم پرسیدم: پس از من و هشت سال زندگی با من خاطرات مشترک نداشت؟

بگذریم... من موندم و عسلی... اولش سخت بود... مدام بهونه باباش رو میگرفت... و هر دو هفته یه بار که میدیدش... تا صبح تو خواب گریه میکرد... با مشاور حرف زدم... میبردمش پارک... دو تایی میرفتیم رستوران... و کم کم قبول کرد که دیگه باباش نمیتونه بیاد تو خونه... اولین بار که جلو در خونه قبل از اینکه پدرش چیزی بگه تند تند باهاش خداحافظی کرد... من از خوشی اینکه درک کرده و از غصه اینکه چرا باید اینطوری بشه... بغض کردم...

حالا دیگه هر دو تا مون به زندگی دو نفره مون عادت کردیم... من دیگه دلتنگ باباش نمیشم... و برام مثل همون سایه شده... اما متاسفانه برای عسلی همیشه پدرشه... و دوستش داره... روز عید فطر پدرش اومد دنبالش که برن رستوران...اونقدر گریه کرد و بهونه گرفت که منم باهاشون رفتم... و خب پدرش اصلا از این وضع خوشحال نشد!! وقتی تو ماشین بودیم به پدرش گفت که برای جشن تولدش بیاد خونمون...

کدوم جشن؟ حتی نمیتونم براش یه چیزی که دوست داره کادو بخرم! دیگه برای از دست دادن باباش غصه نمیخورم...اما تا آخر عمر واسه چیزایی که عسلی نداره و همه بچه ها دارن ... غصه میخورم...

نصیحتم نکنید که اصلا حالشو ندارم... کدومتون کشیدین؟ کدومتون تو این شرایط بودید؟ اصلا نمیفهمید که عمق تنهایی منو این بچه چقدر بزرگه...

اونشب پدرش بهم اس ام داد که خیلی دلش میخواد تو تولد دخترش باشه... و من سعی کنم که بهش خوش بگذره و اینا... من هم بهش اس ام اس دادم که میتونه بعد از رفتن مهمونا بیاد و عسلی کادو هاشو نشون بده و با هم عکس بگیرن! آره خب... الان سیل نظرات خصوصی و عمومی سرازیر میشه!!

ـ تو هنوز این مرتیکه رو دوست داری؟ واقعا دعوتش کردی؟ نه! دوسش ندارم! آره!  گفتم بیاد...عسلی بهش احتیاج داره... بیخود هم داد و بیداد نکنید!

 

قرار نبود این پست اندوهناک بشه! بگذریم...

ماه های اول مو هاش و چشاش تیره بود...

اما بعد ... شد موطلایی من ...

حالا... تولد این وروجکه... قراره چند تا از دوستام بیان دیدنش که روز تولدش تنها نباشیم... بعدا یه گزارش مفصل از روز تولدش براتون میذارم... فعلا دارم به این فکر میکنم که چجوری یه کاری بکنم که خوشحال بشه... راستش مدام بهم میگه مثل تولد فلان بچه برام کیک بگیر و بادکنک بزنیم تو خونه و اینا... 

با این حساب باید برم یه فکر اساسی بکنم...

بهم گفته براش یه جارو برقی و یخچال بخرم!! جای شکرش باقیه هنوز تو نخ مارک و اینا نیست وگرنه بیچاره شده بودم...

فعلا تا بعد!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 0:22  توسط خاطره  | 

خدا نگهدار...

وب جدیدم را افتتاح کردم... برای بعضی دوستان در کامنت توضیح دادم... اما خب تنبل که باشی و این همه دوست خوب داشته باشی ... یک راه آسان میماند:

از این پس مرا در جام جادویی بخوانید....

 

 

و دیگر اینکه دوستان گلم وب جدیدم را لینک کنید... 

و دیگر اینکه دعا کنید وب جدیدم فیلتر نشود ... خدا نصیب نکند... کدام قسمتش را؟! خب همین انتقال لینک ها به وب جدید... قاط زدم بسکه کپی پیس کردم و تازه نمیدانستم کدام را گذاشته ام کدام را نه...

پ.ن: اگر بار گران بودیم و رفتیم... اگر نا مهربان بودیم و... رفتیم... (آهنگین و البته سوزناک بخوانید... چرا ندارد مثلا داریم خداحافظی میکنیم!! گیرم من همین بغل باشم!!)

 

بعدن نوشت: برای دوستانی که آدرس دکتر مازیار را خواسته بودند: بالاتر از میدان پونک. نبش کوچه سوم. پلاک یک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:4  توسط خاطره  | 

روز مادر

در اطرافم همیشه پر بوده از مادر... مادر های دل نازک... مادرهای زیادی نگران... مادرهای زیادی خونسرد... مادرهای قوی و اندکی خشن... و همه مادرهای سنتی و در جای خود خوبی بوده اند... اما کمتر از چهار سال است که من هم یک مادرم...

دوستانی داشته ام که بسیار شیطنت کرده ایم با هم. خاطرات مشترکمان سر به فلک میگذارد و حالا آن ها هم مادرند...

این پستم برای نزدیک ترین مادران دوست داشتنی ام است...

 

وشیا گل پسر ندا جون

 

این یوشیاست. پسر ندا... با این مامان تو دانشکده همکلاس بودیم... خدا میدونه چقدر شر بود!! حالا هم در عکس هایش تغییری نکرده گمان نکنم از شیطنتش هم کم شده باشد! در نروژ زندگی میکنند و هی میگوید حال عروسم چطور است؟ بله نداده بریده و دوخته! دلم برایش یک ذره شده...

 

پسران مونا

 

این دو وروجک سام و امیررضا هستند. پسران مونا. با مامان این دو تا هم در دانشکده همکلاس بودم.  از آن سالها هرچه یادم میاید دوستی است و عشق و صفا! آنقدر با هم شیطنت کرده ایم که شمارش از دستم در رفته است.  در بلژیک زندگی میکنند و اصلا فکر نکنید که ذره ای از شیطنتش کم شده باشد! چون چند وقت پیش که وبم را خوانده بود و میخواست دلداریم بدهد میگفت: خاطره جون یادته ما دوتا درخت بودیم! غصه نخور دیگه!! جل الخالق کی میخوای بزرگ بشی! (ناگفته نماند که این درخت بودنمان حدیث مفصلی دارد!)

 

دخمل مهتاب باجی!

 

این آتیش پاره هم که معرف حضور هست. هستی دختر مهتاب. با مادر این یکی خواهر هستیم! شیطنت ها و مردم آزاری های مادرش کم بود... یکی عین خودش پرورش داده ... در یک مجتمع مسکونی هستیم. آنها بلوک سی و ما بلوک بی... خاله بازی هایمان شهرت عام و خاص دارد! یک هو میبینی زد به سرمان ظرف غذا را برداشتیم رفتیم بلوک سی یا برعکس!!

(حالا گیرم من گفته باشم مردم آزار است... بیگانگان سو استفاده نکنند! از غصه رفتنشان شب ها خواب ندارم... هرچه باشد از خواهر آدم کی نزدیکتر... عزیزتر...)

 

عسلی مامان

 

این هم که عسل است. شکر است... اصلا زندگی است... دختر خاطره است که تا همین چند روز پیش وبلاگی کی فکرشو میکرد را مینوشت! با مادرش یکجا زندگی میکنیم... گاهی خوب است و آرام ... گاهی ناآرام و سرکش... از بچگی آروزی دو چیز را داشته فضانورد شود یا نویسنده!! (چه ربطی داره بهم؟!) هیچکدام را نشده! شده یک وبلاگ نویس آن هم  از نوع نامرغوبش!

 

 خودمم دیگه! عاشق بوی گل مریم...

می ماند مادر گل خودم ... خواستم عکس دخملکش ملوسکش (البته که خودم را میگویم!) را بگذارم گفتم مثل آندفعه مبادا نورانیت چهره ام دوستان خواننده را اذیت کند!! با این بانو هم از بدو تولد آشناییم ... کافیست ۵ دقیقه دیر کنی. در خیالاتش آدم را میبرد وسط خیابان یک کامیون هم از رویمان رد میکند و آش و لاش میفرستدمان بهشت زهرا!! هرچه میگویم مادر من لااقل فکر کن رفته ام خوشگذرانی... عیشی نوشی! میگوید عرضه اش را داشتی دلم نمیسوخت!!

 

و کلام آخرش این که روز مادر برای همه تان مبارک... خدا شما را برای فرزندانتان نگه دارد و فرزندانتان را برای شما...

 

پ.ن۱: و البته این روز را به همه خانم هایی که وبم را میخوانند تبریک میگویم .. دوستایی مثل  خاتونی با خاتونچه اش... سیب مهربون با سیبی جونش... و ... تبریک ویژه برای شیلا جون  و گوبولی خانوم گلم که امسال به خیل عظیم بهترین مادران دنیا پیوسته اند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:35  توسط خاطره  | 

وب جدیدم...

صفحه مدیریتم را باز میکنم، آخرین نظرات خوانندگان و بعد پست مطلب جدید. چند خطی مینویسم... هم زمان وب های دیگری را باز میکنم. به دوستانی سر میزنم که آپ کرده اند یا کامنت گذاشته اند. مثل همیشه کشیده میشوم به وب گردی... به نویسنده این کامنت... به صاحب آن لینک... هی حالم گرفته میشود... چیزهایی میخوانم... میبینم ... که دست آخر در یک اقدام جنون آمیز همه ی صفحات و حتی پست نیمه تمامم را میبندم و کامپیوترم را خاموش میکنم و بعد... خواب...

کو خواب؟!

 

خاطرات سرد شیوا کریمی را شروع میکنم... و یادم میافتد که راجع به کتاب قبلی چیزی ننوشتم. پیشتر سنج و صنوبر ِ مهناز کریمی  را  تمام کرده ام... نمیتوانم بگویم لذت نبردم تصادفا از رمان هایی این چنین که واقعیت و رویا... حال  و گذشته اش، بهم میریزد خوشم میاید... اما نه اینقدر که خط داستان را گم کنم و آخرش ... آخرش نفهمم چه بر سر ملکی آمده و چرا دایی اسد... بگذریم...

 

 

پ.ن۱: عجیبه ها! یکی دیگه میخواد بره ... من استرس دارم!! این و اون که عین خیالشان نیست!

پ.ن۲:خب من وب جدیدی را باز خواهم کرد به خاطر دوستانی که مدتهاست بابت فیلترینگ وبم  غر میزنند!!

و به محض آماده سازی شما تشریف ببرید اونجا!!

 

 

بعدن نوشت: شیوا جان اگر خودتی که بسی مایه مباهات است... و اگر هم نه... در هر صورت تمام که شد در وب جدیدم حتما پستی را اختصاص خواهم داد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 13:34  توسط خاطره  | 

من در روزهایی که گذشت...

دندانپزشکی:

خب راستش مدتها بود که هروز به خودم سفارش میکردم امروز پرس و جو میکنم و دکتر خوبی را پیدا میکنم ولی همیشه موفق نمیشدم. تابلوی دکتر فرید مازیار را ۵ سال پیش دیده بودم و اولین بار که دیدمش دو تا چیز به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت:

۱ـ یعنی چی؟! این چرا اینقدر جوونه؟!

۲ـ گمونم بهتر بود هنرپیشه میشد. دکتر که نباید اینقدر ...

به هر حال این دو تا موضوع بیشتر از اینکه جذابیت داشته باشد... باعث میشد ته دلم نگران بشوم. خب تصور من از دکتر خوب یک دکتر پیر یا دست کم میانسال عینکی است! نه یک دکتر جوان و خوشگل و البته بدون عینک!! ولی به خودم گفتم از روی ظاهر قضاوت نکن. و سعی کردم با اطمینان خاطر بنشینم روی آن صندلی ترسناک دندان پزشکی که از قرار نامش یونیت است!


جرم گیری که تمام شد نفس راحتی کشیدم... شنیده بودم اینکار دقیقا مثل رنگ کردن یک مدل  نقاشی است. هرچقدر دکتر دقت و حوصله بیشتری داشته باشد آسیب و درد هم کمتر است. هرچند لحظاتی درد هم داشت اما  فکر میکنم جرم گیری بیشتر از آن درد، حس بدی را ایجاد میکند... حس ساییده شدن جسم سختی به دندان. 

دکتر با دقت و حوصله برایم راجع به طریقه درست مسواک زدن توضیح داد و اینکه برای یکی از دندان هایم باید مجددا مراجعه کنم و خب حالا کمتر اضطراب دفعه ی بعد را دارم...

فقط قسمت اندوهناکش این است  که دهانشویه ای باید مصرف کنم که بی اندازه سوزاننده و بدمزه است! یک دقیقه! فکرش را بکنید، یک دقیقه هم باید در دهانم نگهش دارم! و تازه بعد از تلفن و کلی اصرار و التماس گفتند که فقط میتوانم با اندکی آب رقیقش کنم.

جابجایی:

احتمالا دو ماه آینده را در همین آپارتمان خواهم ماند. کمتر یا بیشتر شرایط طوری است که تا ماه شهریور باید با صاحبخانه کنار بیایم  و شاید بعد از آن به طور کلی منطقه سکونتم را هم عوض کنم. چرایش بماند تا آن موقع.

دیگر این که، این روزها که عسلی هم به مهد نمیرود، تا ۹ صبح میخوابم! بعد با هم کارتون میبینیم. عاشق "هورتون" شده ام با آن گرده اش. براساس داستان دکتر زیوس است. هی پا به پای عسلی کارتون پرنسس های دیزنی را میبینم که فوری عاشق میشوند و ازدواج میکنند و تا ابد خوشحال و خوشبخت! زندگی میکنند... و هی پا به پای عسلی غرق رویاهای شیرین کودکانه ای میشوم ...

که از یک رویا پا فراتر نمیگذارند و واقعیت نخواهند یافت...

 

پ.ن: فردا ۳۰ خرداد تولد خسرو معتضد است. تاریخ نگاری که به شدت به نوشته هایش علاقمندم... این روزها که در تلوزیون برنامه دارد هم، اغلب پای ثابت برنامه اش هستم. سوای سندیت تاریخی و ذهن پویا و حافظه ی عجیب و غریبش... به خاطر نثر شیرینش هم دوستش دارم. ۱۱۷ کتاب نگاشته شده توسط وی باعث میشود که برایش احترام خاصی قائل شوم. اینجا را که نمیبیند اما تولدش مبارک!

 

 

 

بعدن نوشت: خیلی ذوق زده ام... چون این آقای خسرو معتضد هر بدی که داشته باشد بزرگترین حسنش این است که باعث شده برای اولین بار کامنت هایی برخلاف تعارفات معمول داشته باشم! دوستان ممنون برای ابراز نظرات واقعی تان... ببخشید و شرمنده ندارد... من نظرم را گفتم و شما هم...  شاید بد نباشد اضافه کنم که جهت گیری فعلی این آقا و با باد رقصیدنش!! از لطف کتب تاریخی که دست کم آنهایی که من دیدم سندیت هم دارد کم نمیکند... یا من اینگونه گمان میکنم که میتوان اثر را بدون خالق هم نقد کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:1  توسط خاطره  | 

یک تیر و چند بازی!!

به دو بازی وبلاگی دعوت شده ام که میخواهم هر دویشان را در یک پست جا بدهم.

۱- پوشه از البته قشنگ است!! دعوتم کرده است به بازی که اگر دوباره متولد شوید چگونه زندگی خواهید کرد؟!

این بازیه اول خیلی مرا به فکر وا داشت و اینهمه تاخیر هم دقیقا به خاطر همین بود که هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. فکر میکردم که برگردم به کودکی، نوجوانی و بعد جوانی. کدام کارها را میکردم و کدام ها را نه... خب اگر من در همان موقعیت ها بودم با همان سابقه ذهنی، معلوم است که باز هم همان کارها را میکردم... رد خور ندارد! تصادفا من انسان منفعلی بودم در گذشته ام و این شاید بیش از هرچیز اذیتم میکند. به همین خاطر مطمئنم که در آن شرایط و آن محیط من بازهم بازنده تقدیر بودم و بس! و اگر تنها یک چیز را میتوانستم تغییر بدهم، آن یک چیز "همان " است که سال هاست آرزو میکنم و نشده... (بماند بین خودم و خدا)

 

۲- حسن شیر علی هم بازی ساز دوم است. گفته ده تا از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایتان را بنویسید:

 

دوست دارم:

۱ـ اون لحظه ای رو دوست دارم که چند ساعتی عسلی رو ندیدم و مثلا میرم مهد دنبالش... ذوق میکنه و میپره بغلم... هردوتامون دلتنگ شدیم و یه بغلِ سفت!

۲ـ خونه تکونی رو دوست  دارم وقتی تموم خونه برق میزنه و میشینی و میگی: به به!!

۳ـ مشهد باشم و نیمه های یه شب برفی باشه و برم زیارت. تو صحن جز صدای پای خودم و چند نفری چیزی نشنوم و چشمم به گلدسته ها باشه... و برف بباره...

۴ـ خرید کردن رو دوست دارم وقتی تو جیبم یه پول قلنبه باشه، هی خرید کنم...

۵ـ حموم کردن رو دوست دارم. اون وقتایی که فرصت کافی دارم و فقط زیر دوش آب وایسم و با همه بدنم گذر  آب رو لمس کنم.

۶ـ شروع به خوندن کتاب بکنم و نتونم بذارمش زمین و هی همه کارها رو به خاطر لذت اون عقب بندازم.

۷ـ شیشلیک شاندیز رو دوست دارم......................به به!

۸ـ دوست دارم عکس های خانوادگی رو هرازگاهی نگاه کنم. مخصوصا عکس هایی که بدون یک دو سه گرفته شده و پر از خنده های راستکیه. نه اون لبخند سفارشیه لحظه آخر.

۹ـ بوی خوب رو دوست دارم! خوره عطر و اسپری ام و هی باز میخرم و هی یه رنگ دیگه ... یه مارک دیگه. اما هنوز بوی  ECLAT رو بیشتر از همه دوست دارم.

۱۰ـ عصر روزهای تابستون از جلوی بعضی خونه ها رد میشم که دارن حیاطشونو میشورن، دوست دارم یه گوشه وایسم و فقط بو بکشم... بوی بچگی هام و ظهر تابستون و آب بازی تو حوض خونه قدیمی مون...

 

دوست ندارم:

۱ـ تو تابستون و اوج گرما مجبور باشم برم بیرون و پیاده روی هم بکنم!

۲ـ وقتی شنا میکنم رگ پام بگیره و با درد و بدبختی از آب بیام بیرون.

۳ـ مهمون ناخونده برام بیاد. حتی نیم ساعت قبل... دوست دارم خبر داشته باشم...

۴ـ با کسی تلفنی حرف بزنم و با سر و صدا و ملچ ملوچ و خرپ خرپ چیزی بخوره!

۵ـ جنسی رو بخوام به فروشنده پس بدم یا عوض کنم، از بگو مگو و متقاعد کردن فروشنده بیزام و در عین حال نمیتونم از حق خودم هم صرفنظر کنم!

۶ـ تو مهمونی، وقتی غذا میخورم یکی گیر بده و زل بزنه بهم!

۷ـ دوست ندارم عینکم رو دماغم جا بندازه!

۸ـ از بوی ماهی بدم میاد.

۹ـ از آمپول و دندون پزشکی بدم میاد... هرچقدر هم میخوام به خودم قوت قلب بدم نمیشه!

۱۰ـ از اسباب کشی بدم میاد. اصلا متنفرم!!

 

 

پ.ن: فردا صبح میرم دندونپزشکی گزارشش باشه پست بعدی. (دروغ چرا واسه مهمونی انداختمش عقب!) امتحانم خوب شد. عیبش این بود که قبول بشم که میشم! باید عملی هم بگذرونم! (مارو بگو گفتیم آخریشه و خلاص!) صاحبخونه هم خوبه سلام داره! میگه تشریف داشته باشید، کی بهتر از شما! فقط پول رو دو برابر کنید!

 

 

 بعدن نوشت: حضوری و غیر حضوری... خوصوصی و غیر خصوصی کلی از دوستان گله کردن که چرا کسی رو به بازی دعوت نکردم حتی بعضی ها گفتن که قانون بازی های وبلاگی رو نقض کردم و این حرفها...

چشم! من خانم ها:

مهتاب با وب جدیدش

لیتیوم جان

شهلا جون

کتایون عزیز

نسیم دوست تازه ام

گلپر جون

مهدیس ِ گل

رو دعوت میکنم...

حالا چرا آقایون نه... همینه که هست!

 

بعدن تر نوشت: خب راستش یادم رفت بگم... هرکدوم رو دوست داشتید شرکت کنید... بازی اول یا دوم... مهم حس شماست که بیان کدوم یکی از این حالت ها رو میطلبه...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 23:47  توسط خاطره  | 

آخرش....

*اولش:

من خوبم

تو خوبی...

آسمان

زمین

عشق

هوا

مال من است!

*بعدش:

من بدم

تو خوبی

آ...

ز...

عشق

هوا

مال من است!

*آخرش:

من بدم

تو بدتری!

آ...

ز...

ع...

ه... هیچی مال من نیست...

کم آوردی...

جا زدی...

همین!

 

 

پ.ن۱: بازی های وبلاگی هم... چشم... به نوبت...

پ.ن۲: آقایون... خانم ها... اگر چیزی منو ناراحت کنه خودم میگم... کامنت دونی محل دوستیه نه دشمنی! (اینم از اون جمله های قصار احمقانه بود!) همچنان عصبانیم... همینه که هست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 20:3  توسط خاطره  |