| میدانم که دیر در بازیت شرکت میکنم..اما میخواهم بدانی که یادم هست...
همانطور که "خدا اینجاست" را فراموش نکرده ام... و اگر راستش رابخواهی به خودم گفتم... شاید روزی... کتابش را با امضا کج و معوج و ناخواستنی ام به تو هدیه دادم... که از همه دوستان نادیده ام ... بیشتر دوستت دارم...
ناخوانده هایم زیادند... که حسرت خواندنشان را دارم... اما ناتمام گذاشته هایم...
میخواهم از کتابی شروع کنم که خودت هم در وصفش نوشته بودی... عاشق. عاشق مارگریت دوراس. چندین بار شروع کردم و سعی کردم بخوانمش اما دریغ از تحمل بیست صفحه...
پارسیان و من... نویسنده اش را در نمایشگاه دیدم کتاب را برای عسلی امضا کرد و خاطره خوبی برایم گذاشت... اما نتوانستم تمامش کنم...
اسرار دره جنی... و ...
و ...شرمگین از این آخری!! صد سال تنهایی ... گابریل گارسیا مارکز!! میبینی کتاب هایی را نتوانسته ام تمام کنم که این روزها علاقه داشتن به نویسندگانشان همان نشانه روشنفکری و داناییست..
بیشتر ادامه نمیدهم که فکر میکنم اوضاع خرابتر میشود و چراغ فکرم هی خاموش و خاموش تر!!
و شاید روزی برایت همه شان را نام بردم و با هم خندیدیم... به سلیقه افتضاح من و ظاهر غلط انداز روشنفکرانه ام!!
پ.ن۱: دیشب فیلم No country For Old Men را دیدم... و امروز شنیدم که دیروز دو اسکار را از آن خود کرده است... انگار بعد از ۲۴ ساعت..هنوز بغضش با من است...حالا فکرش را بکنید که کمی قبل تر Atonement را هم دیده باشی و اشک و خشمی در دلت مانده باشد... از جنگ متنفرم... از جنگ متنفرم...
پ.ن۲: دلم بهار میخواهد... دلم طبیعت میخواهد... دلم هوای افتابی اما خنک اردیبهشت را میخواهد... دلم نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه را میخواهد... با عسلی... با آمینا... با سعیده...
پ.ن۳:گفتم سعیده... یادم افتاد... آخه آقای محترم رابطه ما برمیگردد به سال ۷۴ باورت میشود... برف... سرما... آفتاب ...گرما... برق... جوشکاری...ریخته گری... استاد... شیطنت... حراست...توبیخ... دانشگاه... پاسداران... کرج... دِرِک!! هنرا!! (دوتای آخر سریه! فقط خودمون میدونیم و بس)
معلومه که ولنتاینش ماله منه... حسود! |